تبليغاتX
همســـــــــفرباران
























همســـــــــفرباران

باران یعنی تو برمی گردی

تو باشی یا خاطره ات

چه فرقی می کند ؟!

تو خاطره ات هم که باشد

دیگر جایی برای دلتنگی نمی ماند . . .


پ.ن.۱: انتظار شنیدن کدام واژه را داری؟! من، دلواپــس نبودن توام ..

پ.ن.۲:حرف ها معجزه می کنند !!

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 12:12 توسط بارانـــی|

خواندن و نوشتن بلد نیستم!

انگشت می زنم 

پای امتحان زندگی ام را..


پ.ن.۱:نمی دانی چقدر دوستت دارم؟!

پ.ن.۲:اشتباه گرفته اید!من شاعر نیستم!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 12:7 توسط بارانـــی|

سرخی چهره ام را 
شرم عاشقانه می پنداری 
شادم که چهره ی سیلی خورده ام را 
دوست داری .. 


*با سپاس فراوان از جناب آقای " احسان پرسا " 

پ.ن.۱:گاهی چشم هایـت را نبنــد،آنـــوقت ها که صورتم را با سیلی سرخ می کنم!!

پ.ن.۲:سفری از خودم به خودم..

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 12:0 توسط بارانـــی|

یخ می کند

این لحظه های گر گرفته ی تبدار

هرم نفس هایت

آبی است بر این آتش./


پ.ن.1:هرگز از نگاه خدا دور نیستیم..

پ.ن.2:دلم به فردایی که می آید،قرص است!

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 15:59 توسط بارانـــی|

می گویند بوی پیراهنت

بینا می کند چشم دل را؛

کاش این واژه ها

فریبم می داد!

 

پ.ن.۱:دوست دارم باخنده شانه هایم را بالا بیندازم و بگویم بی خیال!

پ.ن.۲:شاید تمام زندگی همین باشد..

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 11:10 توسط بارانـــی|

امن یجیب های دلم

منتظر

استجابت اند

تا

روسپیدی سحر..

 

پ.ن.۱:ماهی به سادگی یک خرما..

پ.ن.۲:التماس دعا!

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:24 توسط بارانـــی|

دنیا

پا به ماه ِلبخند توست

بخند

بگذار زندگی بدنیا بیاید...

 

پ.ن.۱:تنها تو می توانی بمانی...

پ.ن.۲:ای مثل روز آمدنت روشن!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 16:6 توسط بارانـــی|

دیگر حوصله ام سر نمی رود

خودم را عادت داده ام

به بافتن ِعاشقانه های ِبی پاسخ..

چندیست

مشغولم

به این سرگرمی!!

 

پ.ن.۱:درخت شو..می خواهم پرنده ات باشم..

پ.ن.۲:تنها قرار ِبی قراری هایم!!

نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 17:55 توسط بارانـــی|

به بلوغ می رساندم

دوست داشتنت

دارم

به هوایت

قد می کشم

دارم

بزرگ می شوم

در عمق مهربانی هایِ تو!

بگذار

ماه را

در چمشهایت دوره کنم ...

 

پ.ن.۱: مادران شاعران زمین اند...

پ.ن.۲:این به مناسبتِ مادر..من..وبلاگ!

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 0:0 توسط بارانـــی|

نه یک بار

نه دوبار

چندین بارگشتم

جیب هایم را..

نبود

این حس ِ

 دوستت دارم

انگار گم اش کرده بودم

راستی راستی!!

 

پ.ن.۱:گهگاهی نفسهایم را حبس می کنم!

پ.ن.۲:به نشانی خانه تو..

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 4:45 توسط بارانـــی|

نه گندمی چیدم از بهشت ِدلت

و نه سیبی...

به کیفر ِ کدام گناه ناکرده

از این بهشت

بیرونم می کنی؟!!

 

پ.ن.۱:دلشوره نبودنت..

پ.ن.۲:سلام بهار...حال من چطور است؟!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:0 توسط بارانـــی|

سیاه می پوشم

شام ِ تار ِ غریبی ات را

دریاب مرا

بانوی ِ آب و آیینه ها...

 

پ.ن:برای بانویی که بی نشان می رود...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:56 توسط بارانـــی

آی سیب سرخ!

بگذار حوایت این بار

دل ِمن باشد

می خواهم این دو روز ِدنیا را

عاشقی کنم...

 

پ.ن.۱:گاهی فکر می کنم اگر گریه کنی،زنگ می زند این قلب آهنی..

پ.ن.۲:خسته ام از این بهشت...بگذار به کیفر گناه ناکرده بیرونمان کنند!!

نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 10:36 توسط بارانـــی|

توی چشم های وحشی ات

رام می شود

روح سرکشم!

دریغ نکن این دلخوشی را...

 

پ.ن.۱:معجزه کلمات،این تو و این یک دریچه..

پ.ن.۲:قصه هایی که ماه گفت!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 12:0 توسط بارانـــی|

بهار پا قدم نگاه ِتوست٬

پلک بزن

بهار پشت در است...

 

پ.ن.۱:به شوق یک نفس ِ تازه در هوای بهار!

پ.ن.۲:هر چقدر هم که بگذرد،عید عادت نمی شود..تو بهترین ها را به ما عیدی بده..

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:0 توسط بارانـــی|

از

وقتی

که

نیستی

آوار شده سقفِ اتاق دلم

کوتاه بیا غصه بلند،

دلم دیگر بیش تر از این جا ندارد!!!

 

پ.ن.۱:من از تو رودخانه ام!

پ.ن.۲:مهربانی هایت حدی ندارد...

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 9:9 توسط بارانـــی|

طعم گس نبودنت

به شیرینی خنده های پنهانی ات می ارزد

هر چند کام لحظه هایم تلخ می شود

وقتی نباشی

 ........

برو

فقط کمی

مهربان تر باش!

 

پ.ن.۱:طعم با تو نبودن شور است،مثل اشک های.....م!

پ.ن.۲:کاش آهسته گام بر می داشتی...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 12:28 توسط بارانـــی|

بی گدار که به آب زدی

زمستان بود

یخ زد تمام آرزوهایی که با تلنگری،

نقش بر آب شد...

 

پ.ن.۱:پلک می بندی،ناگهان باران!

پ.ن.۲:لبخند تو اجازه زندگیست... .

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 23:35 توسط بارانـــی|

خورشید،می خزد پشت کوه
شب می رسد
کم کم
تو به یادم قدم می گذاری
من
از تو
پر می شوم..

 

پ.ن.۱:بیا سر خط ها لبخند بزنیم...

پ.ن.۲:وقتی همه خواب بودیم!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 21:5 توسط بارانـــی

قدمان به سرو ها نمی رسد

غرورمان

اما

چرا!

ما آدم ها...

 

پ.ن.۱:خورشید آرزوی منی،گرم تر بتاب

پ.ن.۲:تازه،مثل آب...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 9:3 توسط بارانـــی|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin